تبليغاتX
عشق پایان یافته عاشق جاودانه

ای کاش می دانستم پس از مرگ من چه کسی اولین اشک را خواهد ریخت و آخرین کسی که مرا از یاد خواهد برد کیست ؟!!!

 

عشق مانند جنگ است آسان برای شروع مشکل برای پایان غیر ممکن برای فراموش کردن !

هیچ وقت از دوست داشتن انصراف نده حتی اگه کسی بهت دروغ گفته باشه بازم بهش فرصت بده چون روزی فرا می رسه که خودت محتاج فرصت دادن دیگران می شی !!!

یکی بهم گفت آدم توی عاشقی مثل سیگار باشه ! گفتم چطور ؟! گفت سیگار با اینکه می دونه آخرش زیر پا لهش می کنن ولی بازم تا آخرش به پای آدم می سوزه !!!

یه نفر یه جایی همه ی رویاهاش لبخند توا و زمانی که به تو فکر می کنه احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه ... پس این حس و ازش نگیر !

 

اگه کسی رو دوست داشته باشی نمی تونی تو چشاش زل بزنی نمی تونی  دوریشو تحمل کنی نمی تونی بهش بگی چقدر می خوایش نمیتونی بهش بگی چقدر بهش نیاز داری ... واسه همینه که عاشقا دیوونه می شن !

 

مرگ از زندگی پرسید : آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم؟ زندگی لبخندی زد و  گفت : دروغهایی  که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری !

کاش ای تنها امید زندگانیم می توانستم فراموشت کنم !

از دور گل سرخی دیدم توجهم را به خود جلب کرد جلو رفتم بو کردم و با دقت گلبرگهایش را نگریستم عاشقش شدم هر چه بیشتر نگاهش می کردم بیشتر عاشقش می شدم

 

آن لحظه که در کلبه ی تنهایی خویش چشم به در دوخته بودم تو آمدی و غم و اندوه را از بین بردی .

آن شب که ماه کامل است به راحتی می توانم عکس تو را در آسمان ببینم .

 

بی تو زندگی تلخ تر از شرمی است مستمر کدام اندوه ات را بگردم ؟ نبودنت یا در بند بودنت را ؟

نمیدانم تو از کجا وارد دنیای آبی قلبم شدی آمدی تا به من بگویی که عشق در گرو محبت و محبت در گرو لبخند توست .

نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 2:55 قبل از ظهر | لینک ثابت |

این پست از وبلاگ قبلیمه اما دوست دارم دوست دارم تو این وبلاگم هم بذارم

به تازگی یه شکست عشقی خیلی بزرگ خوردم . با این که مدتی ازاین قضیه  گذشته اما هنوزم فسرده ام

 

آخه می دونید من خیلی   ساله که عاشقشم .از وقتی که شکستم رو قبول کردم هرشب براش گریه می کنم و سر نمازم دعا میکنم تا در کنار همسرش که تازه باهم ازدواج کردن در کمال ارامش و خوشبختی زندگی کنه . هر شب براش نامه مینویسم البته صرفاً برای آرامش دل خودم ، نه برای این که به دستش برسه.

روزگارِ دیگه دائم تغییر می کنه گاهی برد گاهی هم باخت، من هم این دفعه شکست خوردم البته این شکست به این آسونی هایی که من میگم هم نیست این شکست بیشتر به معنی شکستنٍ.

اگه بخوام عشق رو توصیف کنم میگم عشق اول تو دل آدم جوونه می زنه و بعد کم کم ریشه میده و هر چی بیشتر میگذره ریشه هاش تمام وجود آدم رو فرا می گیره واونجاست که

 می تونی ادعا کنی که با تمام وجود معشوقت رو دوست داری  و برات مهم نیست که تمام دوستات بهت بگن "دیونه" چون تو میتونی احساسات قشنگی رو درک کنی که در هیچ مقوله ای جز خود عشق قابل درک نیست .

ولی وقتی پای جدایی به میون میاد رشته ی تمام این احساسات قشنگ پاره می شه و بعد به دردی مبتلا میشی که میدونی تنها مرحمش فراموشیه و برای فراموش کردن به گذشت زمان  نیاز داری و  مثل معتادی میشی که میخواد اعتیادش رو ترک کنه ، باید خودت رو تو غربت حبس کنی تا ریشه های فراموشی تو وجودت رشد کنه و جای ریشه های عشق رو بگیره.

به نظر شما سخت نیست فراموش کردن کسی که با تمام وجود دسش داری؟

اما من ترجیح میدم هیچ وقت فراموشش نکنم ، اون من رو ترک کرد درحالی که من سعی

 می کنم همیشه یادش رو تو قلبم زنده نگه دارم و براش دعا می کنم تا هر جا هست خوشبخت باشه .

این جوری خودم هم آروم میشم نه؟!...

نوشته شده توسط مهرداد در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 10:56 بعد از ظهر | لینک ثابت |

افسوس آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم.آن زمان که دوستمان دارندلجبازی می کنیم.و پس از آنکه از دست می دهیم آآآآه می کشیم.

از غم عشق چه توان کرد به غمی دیداری می توان راضی شد.به تمنای نگاهی می توان تشنه ی جانبازی شد می توان دل خوش کرد به تو.خط نامه ی سردمی توان داغ شد و شعله کشید...

   واسه خوابت نوازشم واسه غمت آرامشم ای عشق من برای خستگیهات سایبونم    

ای پرنده واسه پرواز تو من آسمونم اگه دردی یه مرهمم اگه راهی من یه همراه اگه بغضی یه فریاد اگه رودی یه دریا اگه اشکی تکیه گاهم چشمای تو دعایی نگاه تو چه غمگینه با من بمون بذار غمها رو از چشمات بگیرم ای مهربون واسه دلواپسیهات بذار من بمیرم.اگه قلبم اسیره اگه عشقم حقیره اگه جسمم یه کویره اگه همیشه تنهام اگه خالیه دستام برات قشنگترین عاشق دنیام........

نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 1:31 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

به من میگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیرمیمیرم... باورم نمی شد... فقط یک امتحان

ساده به او گفتم بمیر...! سالهاست در تنهایی پژمرده ام... - کاش امتحانش نمی کردم

نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 1:13 قبل از ظهر | لینک ثابت |

تو را نمی دانم اما،

       اولین نگاه من به تو

                       نه از سر مهر بود

                                و نه در زیر مهتاب

ولی روزگار بارها وبارها

           نگاه ما را درهم آمیخت

                                 تا به تو بی اندیشم

و این بار

از سر اندیشه و عشق تو را نگریستم

هر چند که همگان

این را خالی از فکرپنداشتند

و من هنوز نمی دانم

که ابتدا اندیشیدم و سپس عاشق شدم

یا در پی عشق،به فکر فرو رفتم.

امروز مرور می کنم آن روز ها را.و یقین

دارم بسیاری همچون من ،نیازمند این

نگاه به زندگی هستند و شاید این تجربه

آنان را به گمراهی که هموار تر است برساند

نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 1:6 قبل از ظهر | لینک ثابت |

سلام دوستان باز هم من

با وبلاگ جدید وایده های نو

امیدوارم از مطالبم خوشتون بیاد

دوست دار شما مهرداد(غربت نشین سابق)

نوشته شده توسط مهرداد در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 11:41 بعد از ظهر | لینک ثابت |

باز هم همان سکوت همیشگی

خنده ای که پشتش اشکها نهفته است

با دیدنش اشک در چشمانم حلقه زد

یاد او یک بار دیگر در دلم زنده شد

چقدر شبیه او بود

آه...

کاش خودش بود

لبخند شیرینش همچنان در نظرم مانده

نه می توانم فراموشش کنم ونه می توانم منتظرش بمانم

انگار حسابی جایش را در قلبم محکم کرده.

 

شمعی روشن می کنمو به نیت فراموش کردنش

خاموش می کنم

دلم طاقت نمی آورد

دوباره روشنش می کنم

چشمانم را می بندم

چشمانش را می بینم

سکوت سنگینی برقرار است

این سرنوشت من است؟

غربت نشینی؟

 

 

 

نوشته شده توسط مهرداد در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 11:31 بعد از ظهر | لینک ثابت |

فهرست اصلی
پیوندها
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط مهرداد محفوظ است.طراحی شده توسط Masoud Binaei.